سلام
امروز من شارژ شارژ بودم گفتم آپ کنم
یه مطلب توپ گذاشتم توی ادامه مطلب برید بخونید
ولی بعد از خوندن مطلب خیلی نامردی اگه نظر ندی

..:::ســـــــامــــــــان:::..

ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 12:16  توسط سامان
|
یادت باشه دنباله ۳ چیز ندویی :
1ـ اتوبــــــوس
۲ ـ متــــــــرو
۳ ـ دخـــــــتر
حالا چرا؟
چون هر کدومشون برن۱۰ دقیقه بعد یکی دیگه میاد!!
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 18:28  توسط سامان
|
یه روز یه خانوم حاجی بازاری خونه ش رو مرتب کرده بود و دیگه می خواست بره حمام که ترگل ورگل بشه برای حاج آقاش. تازه لباس هاش رو در آورده بود و می خواست آب بریزه رو سرش که شنید زنگ در خونه رو می زنند. تند و سریع لباسش رو می پوشه و میره دم در و می بینه که حاجی براش توسط یکی از شاگردهاش میوه فرستاده بوده.
دوباره میره تو حمام و روز از نو روزی از نو که می بینه باز زنگ در رو زدند. باز لباس می پوشه میره دم در و می بینه اینبار پستچی اومده و نامه آورده. بار سوم که می ره تو حمام، دستش رو که روی دوش می ذاره ، باز صدای زنگ در رو می شنوه. از پنجره ی حمام نگاه می کنه و می بینه حسن آقا کوره ست.
بنابراین با خیال راحت همون جور لخت میره پشت در و در رو برای حسن آقا باز می کنه.حاج خانوم هم خیالش راحت بوده که حسن آقا کوره، در رو باز می کنه که بیاد تو چون از راه دور اومده بوده و از آشناهای قدیمی حاج آقا و حاج خانوم بوده. درضمن حاج خانوم می بینه که حسن آقا با یه بسته شیرینی اومده بنده خدا. تعارفش میکنه و راه میافته جلو و از پله ها میره بالا و حسن آقا هم به دنبالش. همون طور لخت و عریون میشینه رو کاناپه و حسن آقا هم روبروش. میگه: خب خوش اومدی حسن آقا. صفا آوردی! این طرفا؟
.
.
.
حسن آقا سرخ و سفید میشه و جواب میده: والله حاج خانوم عرض کنم خدمتتون که چشمام رو تازه عمل کردم و اینم شیرینیشه که آوردم خدمتتون
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 15:20  توسط سامان
|
مامان خسته از سر کار میاد خونه و علی کوچولو میپره جلو میگه: سلام مامان
مامان: سلام پسرم
علی کوچولو: مامان امروز بابا با خاله سهیلا اومدن خونه و رفتن تو اتاق خواب و درو از روی خودشون قفل کردن و....
مامان: خیلی خوب عزیزم هیچی دیگه نمیخواد بگی، امشب سر میز شام وقتی ازت پرسیدم علی جان چه خبر بقیه اش رو جلوی بابا تعریف کن
سر میز شام پدر با اعتماد به نفس در کانون گرم خانواده مشغول شام خوردنه که مامان میگه: خوب علی جون بگو بیبنم امروز چه خبر بود؟
علی کوچولو: هیچی من تو خونه بودم که بابا با خاله ....
بابا: بچه اینقدر حرف نزن شامتو بخور
مامان: چرا میزنی تو پر بچه بذار حرف بزنه ...بگو پسرم
علی کوچولو: هیچی من تو خونه بودم که بابا با خاله سهیلا اومدن و رفتن تو اتاق خواب و..
بابا: خفه شو دیگه بچه سرمونو بردی شامتو بخور!
مامان: به بچه چیکار داری چرا میترسی حرفشو بزنه....بگو علی جان
علی کوچولو: هیچی من تو خونه بودم که بابا با خاله سهیلا اومدن و رفتن تو اتاق خواب و در رو از رو خودشون بستن. منم رفتم از سوراخ در نیگا کردم دیدم که ....
بابا: تو انگار امشب تنت میخاره! برو گمشو بگیر بخواب دیر وقته.
مامان: چیه چرا ترسیدی نمیذاری بچه حرفشو بزنه؟ نترس پسرم، بگو
علی کوچولو: هیچی من تو خونه بودم که بابا با خاله سهیلا اومدن و رفتن تو اتاق خواب و در رو از رو خودشون بستن. منم رفتم از سوراخ در نیگا کردم دیدم بابا داره با خاله سهیلا از اون کارایی میکنه که تو همیشه با عمو سعید میکنی
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 22:0  توسط سامان
|
در قرون وسطی کشیشان، بهشت را به مردم می فروختند و مردمان نادان هم با پرداخت پول، قسمتی از بهشت را از آن خود می کردند.
فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد. به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:
- قیمت جهنم چقدره؟

کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!
مرد دانا گفت: بله جهنم.
کشیش بدون هیچ فکری گفت: 3 سکه
مرد فوری مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید.
کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم
مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد. به میدان شهر رفت و فریاد زد:
- ای مردم! من تمام جهنم را خریدم و این هم سند آن است. دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کسی را داخل جهنم راه نمی دهم.
اسم ان مرد، کشیش مارتین لوتر بود!
نظر یادت نره!!
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 19:27  توسط سامان
|
سلام
امروز من شارژ شارژ بودم گفتم آپ کنم
یه مطلب توپ گذاشتم توی ادامه مطلب برید بخونید
ولی بعد از خوندن مطلب خیلی نامردی اگه نظر ندی
به گفته دوستام font نوسته ها رو عوض کردم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت 17:11  توسط سامان
|
از استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت:حرام است .
از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد .
از استاد تاریخ پرسیدن عشق چیست؟ گفت:سقوط سلسله ی قلب جوان .
از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟ گفت:همپای love است .
از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت : محبت الهی است .
از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن می سوزد .
از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عددی هست که هرگز تنها نیست .
از استاد فیزیک پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آدم ربائی هست که قلب را به سوی خود می کشد .
از استاد انشا پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد .
از استاد قرآن پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آیه ای است که در هیچ سوره ای وجود ندارد .
از استاد ورزش پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها توپی هست که هرگز اوت نمی شود .
از استاد زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها کلمه ای هست که ماضی و مضارع ندارد .
از استاد زیست پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها میکروبی هست که از راه چشم وارد می شود .
از استاد شیمی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها اسیدی هست که درون قلب اثر می گذارد.
از خودم پرسیدم عشق چیست؟گفتم …………………….
دوستت دارم تا اخرین نفس عزیزم.
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت 16:54  توسط سامان
|
لیست افتخارات
حتما تا به حال توی وبلاگ بعضی دوستان لیست افتخارات رو دیدید. اینم برای من فکر نکنید ما یه وقت پخی نیستیما!
:: :: در بیمارستان طرفه ی تهران به صورت سزارین به دنیا آمده ام
:: شناسایی شومبول مبارکم در همون موقع!
:: چندین سرقت شکلات در نمایشگاه های بین المللی
:: کاندیدای 5 جایزه رشته های مختلف در دوران دبستان و راهنمایی
:: خواندن مجله کیهان بچه ها در سن 7 سالگی
:: لوح افتخار به دلیل عدم هتک حرمت و انگشت در ماتحت معلمها نکردن در تمام دوران تحصیل
:: لوح تقدیر به دلیل نبود حتی یک بار خایه مالی اطرافیان در دوران زندگی
:: عضو هسته اولیه تخريبگران مدرسه
:: عضو نبودن در هیچ گونه باند و مافیای وبلاگستان فارسی
:: حفظ بودن تمام شعرهای متاليكا و کریس دی برگ.
:: وبلاگ بیل گیتس رو می خونم
:: محفوظ شده توسط انواع دعاهای مادر و قربون صدقه
:: دارای هیچ گونه سابقه در برگزاری هرگونه جشن در روز تولدم
:: متخصص در انداختن ماشین در انواع جوب قبل از گرفتن گواهی نامه
:: ترک سیگار بدون خونریزی
:: آشنایی کامل به زبان فارسی در حد آخرشه
:: تصادف با دوچرخه در سن 15 سالگی به دلیل اسکول زدگی
:: دارای دو عدد گوشی موبایل اچ تی سی و سونی اریکسون ستیو با مجموع قیمت۲ملیون
:: نصب کردن لینوکس دبیان بدون وقفه
:: سحر خیز بودن بدون خمیازه های غولی
:: چندین فقره تحت تعقیب کمیته بودن به دلیل غربزدگی
:: داشتن هیچ گونه علاقه به فرهنگ تخماتیک آمریکایی
:: شرکت در تعداد متنابهی نمایشگاه تخصصی و غیر تخصصی بدون گاز پیکنیک
:: نشان افتخار به دلیل له نکردن هم وطنان برای دریافت کاتالوگ و یا خودکار در نمایشگاه
:: چندین فقره دعوا با راننده های تاکسی در اهواز
:: یک بار زيگورات چغازنبيل رفته ام.
:: خواندن ده ها مقاله تاریخی درباره اجتماع نکبت بار ایرانی
:: رفتن هزاران فقره کنسرت ایرانی خارجه
:: چندین بار شامپاین و ویسکی خورده ام
:: امضاي نعیم سعداوی رو دارم، تازه چند بار هم جواب سلامم رو داده
::ديدن اکثریت فیلمهای معروف سینمایی
:: متخصص مالش در تاریکی سینما در گذشته های نه چندان دور
:: دیدن چندین مجله پورنو در دوران راهنمایی
:: داشتن لقب باهوش از سوی مدیر راهنمایی
:: مسلط به لهجه هاي بختياري، آبادانی، عربي، تركي، اصفهاني و ...
:: متخصص در درست کردن فقط ماکارانی و املت
:: قهرمان بازی "ریور راید" اتاری در تمام فامیل
:: قبل از آزاد شدن شطرنج، به تخته شطرنج دست زده بودم
:: متخصص بازی در کومودور بدون کدهای نسوز
:: یک دوره رسیدن به مرحله فینال بازی Doom
:: داشتن كامپيوتر پنتيوم 133 در سنين كودكي
:: ركورد دار بازي هاي ادونچر
:: چندین دوره، رفتن به کلاسهای دختربازی
:: لوح تقدیر به دلیل عدم پراندن متلک به دخترهای سبیلوی ایرانی
:: نداشتن عینک rayban بر خلاف سایر اهوازي ها
:: نتیجه منفی در آزمایش ایدز
:: چندین بار آبگوشت هم با پیاز خورده ام
:: علاقه مند به ارتباط رابطه جنسی با بعضی دخترهای کارتونهای کودکی
:: دیدن فیلم آدم برفی برای اولین بار همین دیشب!
:: دیدن فیلم تایتانیک 8 سال بعد از تولید آن
:: دارای بورد تخصصی در گرم کردن غذاهای آماده
:: دارای یک عدد خدا و هیچ پیغمبر!
خب تموم شد. در ضمن فکر نکنید که در وبلاگ تخته شده. فقط من یکمی اوضاعم بهم ریخته هست. از صبح ساعت 7 میرم مدرسه و شب تا حدودای 8 درس می خونم. پیروز و پایدار باشید.........
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 14:44  توسط سامان
|
سلـــام به دوســــتای گــلم
...قــبل از ایـن کـه ایـن پــست رو بخــونید ایــنو بـــخونید !!
از هـــمتون مــعزرت میــخوام که یه مــدت غیـــبم زد پیـــدام نشد
به هر حال کار پیش اومد دیگه
... بگذریم ! حالا دوباره اومدم با کلی آپ جدید و خفن ! از همتون میخوام این وبلاگ رو به دوستاتون معرفی کنید ! نظر هم یادتون نره ! راستی پروفایلم هم فعال شد برید بخونید همه چیز راجع به من نوشته.. البته اگه دوست داشتید..
حــالا پـــست رو بخــــــونید..
تفاوت استخدام آقایون و خانمها
پسرها
به یک آقا جهت منشی گری در یک شرکت کهنسالی نیازمندیم.
آدرس:...............................
دخترها
به یک خانوم جوان،جذاب،خوش هیکل،تو دل برو وتحریک کننده .... جهت منشی گری در شركت نيازمنديم.
تلفن شرکت:........... موبایل مدیرعامل:...............
خط دوم مدير عامل:.................
آدرس شرکت:.....................
آدرس منزل مجردی مدیرعامل:....................
توجه :لطفا قبل از مراجعه چند عکس از خود و اندام خود را به ایمیل مدیرعامل ارسال کنید و در صورت تمایل 


+ نوشته شده در دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 14:25  توسط سامان
|